همه چیز از آن چهارده ثانیه‌ی لعنتی شروع شد. ۲۱:۴۸ بیست و یکم آبان بود که ناگهان زمین لرزید و چرخ‌دنده‌ها ترک برداشتند و خرد شدند، عقربه‌ها شکستند و ساعت از حرکت ایستاد. زمین و زمان به هم ریخت، سقف‌ها بر سر مردم فرود آمدند، صدای ناله و مویه بلند شد و چادرها - هم‌چون قارچ‌هایی که پس از باران در جنگل رشد می‌کنند - از میان ویرانه‌ها سر برآوردند و ساختمان‌های بتنی و فلزی را به ریش‌خند گرفتند.
۹ صبح جمعه، دهم آذر است که در ورودی سرپل‌ذهاب توقف می‌کنیم. نمی‌توانم باور کنم. هنوز هم نمی‌توانم احساس عجیبم را در آن لحظه اول به بند واژه بکشم، هنوز هم نمی‌توانم همه چیزهایی که دیدم را هضم کنم. تا چشم کار می‌کند چادر... تا چشم کار می‌کند چادر... ورودی شهر پر از چادر است. این‌جا کمپ زلزله‌زده‌هاست.