...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


عروسک سیبیلو - ۲

« ... هر وقت بچه‌ام می‌زد زیر گریه، من هم می‌زدم زیر گریه، بلندتر از بچه‌ام گریه می‌کردم - چون نمی‌دانستم که باید چی‌کار کنم.
هر وقت مهمون می‌اومد، به مادرم زنگ می‌زدم که بیاد کمکم کنه.

مامانم از مهمون‌ها پذیرایی می‌کرد و من هم با بچه‌های مهمون‌ها برنامه کودک نگاه می‌کردم! »


هارون‌الرشید

هارون الرشید رو به ابرها می‌کرد و می‌گفت: هر جا ببارید خراج‌تان را برای من می‌آورند!

عروسک سیبیلو - 1

 شب قبل از عروسی عروسک‌ش را در آغوش کشید و خوابید، نمی‌دانست که فردا شب مجبور خواهد بود که به جای عروسک شوهرش را بغل کند و بخوابد... 

به دخترم - 1

بدون دوست نمی توان زندگی کرد،

و هم چنین بدون دشمن!


?where do you come from


Image result for five finger death punch

من - به نظرت من کجایی‌ام؟

علی‌رضا - هممم... کردی؟ ( نه ) شمالی‌ای؟ ( نه ) تبریز؟ ( نه )
چه سخت شد! یه راهنمایی کن.

بِکِشَم یا نَکِشَم؟


من - زحمت آوردن غذا رو که من نکشیدم، می‌خوای زحمت شستن ظرفا رو هم من نکشم؟

هم‌اتاقی - چیکارت کنم آخه... باشه ظرفا رو هم من می‌شورم :(

من - خدا خیرت بده رفیق... آخیش... =))



!I belive in god

همیشه حس‌اش کردم و همیشه تلاش کردم که انکارش کنم.

من خداباورم و به او اعتقاد دارم!


خوش‌خوان - قسمت دوم

Related image


روزهای آخر تابستان بود که ابوالفضل کتاب‌های حسابان و فیزیک سوم دبیرستان خوشخوان را خرید تا برای سال تحصیلی آماده شود و با سبک‌تر کردن بار درس‌ها، بتواند در طول سال هم المپیاد بخواند. مثل همیشه شروع به پند و نصیحت کردن من کرد، مرا ضعیف‌تر از خودش می‌دید و برایم دل می‌سوزاند. دوباره دل‌سوزی‌اش برایم گل کرد : « درست قوی نیست. بیا با هم بخشی از دروس سال سوم را بخونیم. »

حال و حوصله جر و بحث کردن با او را نداشتم. قبول کردم و جلد اول حسابان خوشخوان را خریدم.


خوش‌خوان - قسمت اول

Related image

گاهی من زودتر می‌رسیدم، گاهی او. در را سریع باز می‌کردم و می‌خزیدم تو تا از دست گرمای لعنتی قم لعنتی فرار کنم. تلاش می‌کردم با نگهبان ریشو چشم به چشم نشوم و نیاز نباشد سلام کنم. سریع به سمت پله‌ها می‌پیچیدم، پله‌های لعنتی‌ای که پایین و پایین و پایین‌تر می‌رفتند تا در جایی نزدیک هسته داغ زمین به  سالن مطالعه برسند.


دیوار نفرین شده

Image result for comfortably numb roger waters


ماجرا از روزی شروع شد که واترز آن دیوار لعنتی را ساخت.

همه داستان از روزی شروع شد که او با مشت‌هایش آن دیوار بزرگ لعنتی را شکست.


اون‌ستاگرام!

من در اون‌ستاگرام:

:)


95

تو را به اخلاق پیامبران می‌خوانند؟ از محمد (ص) برایت می‌گویند؟
خودشان از مکارم اخلاقی که بدان می‌خوانندت چه دارند؟

هیچ. اندکی کم‌تر از هیچ.


به آینه نگاه کن!


خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم، زیرا راه راست را گم‌کرده بودم. درست نمی‌توانم گفت که چگونه پای بدان نهادم، زیرا هنگامی که شاه‌راه را ترک گفتم سخت خواب آلود بودم...


نتیجه اخلاقی امروز - قسمت دوم


مادرم می‌گه: باید فکر‌های قدیمی و اشتباهت رو دور بریزی تا برای عقاید درست و جدید جا باز بشه، قبل از اون باید...



باید وسایل قدیمی و به درد نخورت رو دور بریزی تا جا برای وسایل جدید باز بشه. این یه تمرین خوبه.

:)



نتیجه اخلاقی امروز - قسمت اول

از سردرد وحشتناک امروز نتیجه می‌گیریم که:



درست‌ترش اینه که زیاد کارکردن با کامپیوتر موجب به فنا رفتن چشم‌ها میشه. اگه از کامپیوتر استفاده می‌کنید، با نور کم کار کنید. بزرگان در باب کار کردن با نور کم لپ تاپ دو مزیت ذکر کرده‌اند:
۱. چشم‌هاتون کم‌تر به فنا می‌ره،
۲. سردرد شدید نمی‌گیرید.

هر نیم ساعت یه بار هم بلند شید و قدیمی بزنید تا چشماتون استراحت کنه :)


Fucked up in fucking city

! I feel fucked up in this fucking city

۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan