...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


بهش می‌گن خدای اعتماد به نفس

چندتا از بچه‌های کلاس اون طرف‌تر نشسته بودن و گپ می‌زدن، من هم مشغول ساختن ماکت بودم.

  تو حس و حال موزیک بودم و داشتم با چسب حرارتی کار می‌کردم، که یه دفعه دیدم کله استادمون چسبیده به شیشه کلاس و داره زل زل بچه‌ها رو نگاه می‌کنه. جا خوردم.  ماشه چسب رو زیاد فشار دادم، چسب ریخت روی دستم، داغ داغ. تاول زد در جا. بالا پایین می‌پریدم و دستم رو تو دهنم گذاشته بودم که استادمون اومد تو. داشت از زنای مصری‌ می‌گفت که بعد از این که یوسف از در کاخ اومد تو دستاشون رو با کارد میوه خوری بریدن :))

 وسط بالا پایین پریدن و فوت کردن به دستم هی نگاهش می‌کردم و می‌خندیدم - سر بی مو، پوست سبزه و هیکل نخراشیده - آخه هر جور حساب می‌کردم شانس آخر برای گرفتن نقش آن عخ مائو هم نبود :)))


جمعه ۳۰ آذر ۹۷ , ۱۹:۳۴ سربازِ روزِ نهم
خ تون پر رویش

مهم نیست در زندگی

چه مقدار آجر و ملات در اختیارتان قرار داده اند .

مهم این است که قرار است با آنها چه چیزی بسازید؟؟

ها اینم خوبه
آجر و ملات دوست دارم

ولی با آجر و ملاتی که برای این بنده خدا دادن ته تهش بشه آنخ ماهو درآورد نه یوسف
خخخخخ
گویند که لحظه‌ایست روییدن خ
آن لحظه پنج بار تقدیم تو باد
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan