...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


دو قدم نزدیک تر به کره خاکی

تصویر مرتبط


۱. صدای آتیش بازی از اون دور دورا میاد. سرم رو میارم بالا، نگاهم رو از روی ساختمونای بیمارستان می‌گذرونم - می‌اندازمش تو آسمون - صدا میاد، ولی نوری نیست. 

یادم اومد چرا، امشب شب هفدهم ربیع‌الاوله - و من اینجام، تو بیمارستان.

 

۲. فقط خداخدا می‌کردم وسط خیابون بالا نیارم، برسم خوابگاه تا یه فکری بکنم. 

تو گوگل سرچ کردم: درمان‌های مسمومیت غذایی. خودم رو کشوندم سمت آشپزخونه تا یه چیزی بخورم. 

یخچال خالی بود. باید از بیرون برای خودم یه سری چیزا می‌خریدم، لباسام رو پوشیدم.

 تا نشستم لبه تختم، برقا رفت. و من همون جا روی تخت ولو شدم.


۳. «پاشو یاسین... پاشو! ببرمت دکتر. (بیایید کمک کنید! این پسر اصلا خوب نیست حالش.)»

برام میوه میاره. پرتقال، لیمو و سیب.

« تا وقتی لباسام رو می‌پوشم بخور اینا رو. دفترچه بیمه‌ات هنوز مهلت داره؟‌ »

دوستت دارم رفیق، سجاد عزیزم.


۴. می‌دونم که نمی‌دونی درد خوابگاه چیه. 


والا منم میدونم درد خوابگاهی بودن چیه
ای بابا...
این جاس که می‌فرمایند: بشوی اوراق اگر هم‌درس مایی :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan