...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


چرا کافکاها رو می‌ریزی تو مقدماتا یا چگونه یک غرفه خیال طراحی کنیم

موضوع آخرین پروژه مقدمات طرح معماری ما، طراحی غرفه خیاله. چهار گروه شش نفره در چهار گوشه، باید غرفه‌ای برای خیال بسازن. سایت پروژه ما یه درخت پاییزی بلند و زیبا داره، دوتا چراغ، یه حوض آبی خوشگل، و یه آبخوری آلومینیومی.

طی فرایند ایده‌پردازی توجه‌مون به آبخوری آلومینیومی و ناهماهنگی‌اش با حوض، درخت و چراغ جلب شد. آیا می‌تونستیم پروژه رو جوری جلو ببریم که این آب‌ سردکن هم جزئی از فضای خیال انگیز ما بشه و از یه عنصر ناهماهنگ و اضافی، به یه عنصر خیال تبدیل بشه؟

دوتا سوال پرسیدیم: آب‌ سردکن چطور می‌تونه خیال انگیز باشه؟ و این که چرا هیچ کس آب نذر نمی‌ده؟

بیایید تصور کنیم که غرفه ما آب نذری بده! یه میز بذاریم و به مردم آب تعارف کنیم. جالب نیست؟


ایده با توجه به درخت گسترش پیدا کرد: اطراف آب‌ سردکن رو پر از لیوان‌های خالی شیشه‌ای می‌کنیم، و جلوی آبخوری رو می‌بندیم. ( نگران نباشین! بچه‌ها می‌تونن از آبخوری دیگه که چندمتر با محل پروژه فاصله داره استفاده بکنن ) لیوان های پر و نیمه‌پر از آب‌ رنگی رو از درخت پاییزی آویزون می‌کنیم و دورشون تار عنکبوت می‌تنیم. آب سرد کن بسته شده، لیوان‌های خالی و ناتوانی از رسیدن به آب، و همزمان با این ها جلوه بازتاب نور خورشید در لیوان‌های پر از آب رنگی که از درخت آویزونن.

 نگاه به سمت بالا در جستجوی آب، و توجه به درخت پاییزی خیال انگیزی رو برای ما خواهند ساخت - این قسمت اصلی ایده ماست.



من و مهدی و مسیح از درخت و چراغا آویزوون شده بودیم و با نخ نامرئی و چسب حرارتی تار می‌تنیدیم، و لیوانا رو به تارها متصل می‌کردیم. بعد از چند ساعت تار تنیدن تو هوای سرد، عنکبوتای خیلی ماهری شده بودیم.
[ نزدیک ظهر ]
من: مهدی، مسخ فرانتس کافکا رو خوندی؟ ترجمه صادق هدایت.
مهدی: نه! نخوندمش.
من: این جوری شروع می‌شه: « یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌ای تمام عیار عجیبی تبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه‌ای مانند دارد که رویش را رگه‌هایی به شکل کمان تقسیم‌بندی کرده است... »

به نظرم آخرش ما هم مثل گروه گوار سامسا می‌شیم، هر شیش نفرمون حشره می‌شیم و تو همین تارهایی که داریم می‌تنیم حل می‌شیم.
استاد هم آخر کار نزدیک می‌شه، یه دفعه کله‌اش رو بر می‌داره و می‌بینیم که زیرش کله یه عنکبوته! شش تا پا در میاره، پاهاش رو به هم می‌ماله و میگه: سی سال زحمت کشیدم... درس دادم! هیئت علمی شدم تا بالاخره تونستم شیش تا شکار چاق و چله برای خودم جور بکنم! یوهاهاهاها...
 و همه ما رو می‌خوره.

:))))

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan