...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


نوشته‌ای که از غروب جمعه جا ماند

از آدما فرار می‌کنم، آدمای تو دانشگاه. می‌پیچم تا بین رواقا گم بشم، تا بهشون سلام نکنم. سرتو بدزد! خطر آدما خیلی جدیه پسر.

از آدما فرار می‌کنم، آدمای تو خیابون. بپیچ و برو! نگاهشون نکن! می‌خوان با نگاهاشون سلاخی‌ات کنن. درسته قورتت می‌دن. قدم‌هات رو تند کن و رد شو سریع.

از آدما فرار می‌کنم، آدمای تو خوابگاه. می‌خوان با خنده‌هاشون سوراخ سوراخت کنن. برای چی این قدره شادن؟ مگه رنگ سیاه شب رو نمی‌بینن؟ دوست دارم سر همه‌شون رو ببرم. می‌خوان اذیتم کنن، می‌دونم. می‌خوان بهم دروغ بگن، می‌دونم.




دست و پاهام هم به هیچ جا وصل نیستن به جز چندتا نخ نازک.

دارن با نخ می‌کشنم. به نخ وصلم. دست و پاهام، صورتم - چشمام و دهنم. روح و جسم‌ام. روح و ذهنم. نخ تا سر حد پاره شدن کشیده شده - یه تلنگر می‌خواد که همه وجودم بپیچه به هم. یه تلنگر می‌خواد که پاره بشه - یه تلنگر می‌خواد که پاره بشم. تا همه وجودم به هم بپیچه و گره بخورم، گرهی که با دندون باز نمی‌شه...




احساس می‌کنم مثل ماسک خشکیده صورت یه دلقک شدم.

رنگ‌های صورتم رو آب برده. و ردشون روی چهره‌ام کشیده شده. همه چیز ماسیده رو صورتم.

مثل ماسک کش اومده یه دلقکم - انگار که خنده ماسیده روش.

رنگ قرمز بی‌معنا، از زیر چونه‌ام می‌چکه رو زمین.




دوست دارم یه جایی باشه نه سرد باشه نه گرم،

نه شب نه روز،

هیچ کس هم نباشه.

انگار نه شب و دوست دارم نه روز رو،

نه سرد رو و نه گرم رو،

هیچی رو بیش‌تر از هرچیزی دوست دارم...


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan