...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


بنده‌ی خوب خدا.

+ حرف مردم برام مهم نیست. دیشب موهام رو دکلره کردم ولی فرصت نکردم که رنگشون بکنم، مهم نیست اصلا. همین جوری اومدم بیرون.

روانشناسی و نقاشی، و الان گریمور تئاتر بود با سالیان سال تجربه کار. دعا کردنش در حقم رو یادم نمی‌ره: خدایا این پسر اگه ازت ۲ تا چیز خواست، هزارتا بهش بده به جاش. بهش گفتم خیلی از خودت مطمئنی، که دعات می‌گیره. گفت آره خیالت راحت :))) ارتباطم با خدا همیشه قوی بوده، شاید حتی اگه به قیافم نیاد. ( نصفه شب، بعد از این که از سینما بر می‌گشتم دم چهارراه دیدمش. تنها بود. تاکسی گیرش نمیومد. یه بخشی از راه رو هم‌مسیر بودیم - تا خونه‌شون همراهی‌اش کردم. )

مثل این که همه خونواده‌اش رو در یه حادثه از دست داده بود. می‌گفت: مشروب و مهمونی و سیگار و همه اینا، آدم کنجکاوه بره سمتشون ولی نرو. از جانب من قبول کن. این مهمونی رو می‌ری که چی؟ دوستای دورت چین؟ کدوم یکی از دوستای دانشگاه من الان با منن؟ فقط خدا بوده، فقط خدا مونده.

- مهمونی تموم می‌شه و خورشید طلوع می‌کنه بالاخره...

+ آره دقیقا. 

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan