...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


تبره رو بپا، یوجین!

Related image


دیشب کابوس دیدم. 

تلاش می‌کنم که از کابوسم یه سری چیزا یادم بیاد، اما یه جایی ته ذهنم رفته همین چند ساعت. یادم نمیادش. 

می‌دونی، خواب رو خودت تجربه می‌کنی. اما یه تجربه لغزنده است. زود سر می‌خوره - شنا می‌کنه و می‌ره. همین که از خواب بیدار شدی و دور و دورتر می‌شه، تا جایی که ازش هیچی نمی‌مونه به جز تلخیش.




مامانم داشت می‌مرد. سرطان داشت. برای زنده موندنش تلاش می‌کرد. منم داشتم تلاش کردنش رو نگاه می‌کردم. هفت صبح بود و باید از همین اندک ساعت خواب بلند می‌شدم، آلارم! آلارم! ولی قرار بود چی به سر مامان من بیاد؟ نباید بیدار می‌شدم، بذار خواب تلخم رو تا آخرش ببینم. کلاس استاد نحوی مهم‌تره یا مامان من؟ مامان زنده می‌مونه آخرش؟ 

دستای علی بیدارم کردن. هشت و ده دقیقه بود. علی رفت. سریع وسایلم رو ریختم توی کیفم. من هم رفتم.



بیش‌تر فکر می‌کنم، یه جایی رو یادمه وسط بازار اصفهان، یه چایخونه و سفره خونه سنتی که طبقه دوم یه مغازست. 
"بچه خطر. بچه خطر."
خیلی تند می‌ره - چیزی نمونده بود که به من بزنه.
"بچه خطر. بچه خطر." باربر پشت سر هم تکرار می‌کنه.  می‌ترسم. نکنه بچه‌ها زیر چرخای گاریش له بشن؟ بچه‌ها می‌رن کنار. گاریچی رد می‌شه.
بچه خطر. بچه خطر." پشت سر هم تکرار می‌کنم. انکار گاریچی و بچه‌ها یه جایی تو کابوسم بودن، در تمام طول زمانش می‌روندن و می‌دویدن. 


ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan