...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


این جوری عاشقانه‌ به نظر میاد؟


تا حالا شده غریق نجات احساسات غرق‌ شده‌ات باشی؟ وقتی احساست داره نفسای آخرش رو می‌کشه. دست و پا میزنه. توی آب بالا و پایین می‌ره. وقتی هیچ راه‌حلی نمی‌بینی. وقتی تمام شواهد دنیا علیهت هستن، و حتی ذهن خودت نمی‌تونه به نفع احساست دلیل و شاهدی بیاره. همه علیه خودت شمشیر کشیدن، و تیز ترین‌شون؟ توی دست خودته.
 وقتی خجالتی‌ هستی. وقتی نمی‌تونی حرفت رو بزنی. وقتی بار عقاید نمی‌ذارن که خودت باشی...
 ولی همه‌ی اینا اون چیزی که درونته رو ساکت نمی‌کنه. بازم خودش رو فریاد می‌کشه، البته ته ته ماجرا به خودت بستگی داره. این که خودت می‌تونی خودت رو شکست بدی؟ می‌تونی صداهای توی سرت رو نادیده بگیری یا نه؟
من نتونستم.



 از روی دیوار کندمشون و دنبالت دویدم. عکسا رو جا گذاشته بودی. 
دنبالت دویدم و دویدم. رفته بودی. دیوونه بودم. نمی‌تونستم بفهمم که چه مرگمه. چه حسی داشتم؟ هیچی نمی‌فهمیدم. هنوز هم هیچی نمی‌فهمم. می‌دونستم عاشق نیستم. پس چی بودم؟ 
نمی‌دونستم که چی بودم. نمی‌دونستم که چی نبودم. 

باید حس پائیز رو می‌رسوند، ایده من پنجره بود. یه دیوار پر از پنجره. پنجره‌هایی که رو به دیوار بازن، و اونایی که رو به دیوار نیستن این‌قدر مرتفعن که هیچ وقت دستم بهشون نمی‌رسه.
آخر کلاس بدون این که نگاه بکنم ماکتم رو پرت کردم تو سطل آشغال
تقصیر کی بود؟ دوست دارم بندازمش گردن تو. این جور عاشقانه‌تر به نظر میاد، این طور نیست؟
 نمی‌دونم.

 قراره این داستان عاشقانه باشه؟ نمی‌دونم که افتضاح شدن ماکتم تقصیر تو بود یا نه، ولی یه چیز رو می‌دونم: این که وقتی فهمیدم عکسات رو جا گذاشتی، سریع دویدم و از روی برد کلاس جمع‌شون کردم. دوست داشتم برات بیارمشون و بگم که امروز چه روز بدی بود. بگم که همش تقصیر تو بود - ولی تو نبودی. تو نبودی.


( برای سخن سرا )
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan