...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


چارخونه ( قدم،قدم،قدم،قدم. )

بچه‌ها تنه می‌زدن و رد می‌شدن، تنه می‌زدن و رد می‌شدن. می‌خندیدن و بلندبلند حرف می‌زدن.
می‌خواستم ازش زودتر سؤال بپرسم. که بتونم ازش جلو بزنم و در انتظارش بایستم، تا باهاش حرف بزنم. زودتر ازش سوالم رو پرسیدم، کوله‌ام رو به دوش کشیدم و از آمفی‌ تئاتر زدم بیرون. همون طور که با بچه‌ها گپ می‌زدم و می‌خندیدم در خروجی رو زیر نظر داشتم کی بیرون می‌زنه. اومد بیرون.
رفتم دنبالش، باید می‌گفتم. باید می‌گفتم. باید اون چیزی رو که توی دلم بود، اون چیزی که مغزم رو از کار انداخته بود بهش می‌گفتم. کوله پشتی، مانتوی چارخونه و مقنعه سیاهش - قاب قرمز گوشی‌اش. باز هم مثل دیروز شد، قبل این که از دانشگاه بزنه بیرون داشت با گوشی حرف می‌زد. حوض رو دور زد و دور زدم، از پله‌ها بالا رفت و رفتم. یعنی باید مثل دیروز ولش می‌کردم تا بره؟ نباید بهش می‌گفتم؟ نه.

- خانوم فلانی؟ 
برگشت، با لبخند:
+ چیه؟ کارم داری؟
روحیه گرفتم. سر کلاس خیلی خسته بود و چرت می‌زد. فکر می‌کردم که مثل دیروز اعصابش خورده و شاید برای حرف زدن مناسب نباشه. همه‌ چی داشت خوب پیش می‌رفت.
- دارید با تلفن حرف می‌زنید؟ صبر می‌کنم تا حرف زدنتون تموم بشه.
+ نه، بگو.
- نه، دارم می‌گم که. صحبتتون رو بکنید بعد می‌گم.
+دارم می‌گم بگو دیگه.
ـ نه، صبر می‌کنم.
+ ببین فعلا خدافظ. زنگ می‌زنم بهت. 
- قبل از هر چیز، برای گفتن این حرفی که می‌خوام بهت بزنم نیاز به شجاعت دارم. 
مستقیم به صورتش خیره شده بودم - کنار هم به سمت خوابگاهش قدم می‌زدیم. 
بند کوله رو از روی دوشش جا به جا کرد. سرش رو عقب داد، شاید می‌دونست می‌خوام چی بگم؟ یه لحظه نفسم برید، نتونستم برای ادامه جمله نفس بگیرم. نفس گرفتم و ادامه دادم:
- من امسال تابستون به تو فکر می‌کردم. نمی‌تونستم از فکرت بیرون بیام. به نظرم تو خصوصیات اخلاقی فوق‌العاده‌ای داری. ساده و مهربون و دوست‌داشتنی‌ای...

اصل ماجرا این بود، بقیش یه پینگ پنگ مسخره بود. جفتمون دست پاچه شده بودیم! اون هی به من می‌گفت ممنون لطف داری و من هم هی می‌گفتم خواهش می‌کنم. آخرش خداحافظی کردیم، و مسیری که باهاش قدم زده بودم رو برگشتم. به لباس قرمزم و کفشای سیاهم نگاه می‌کردم. دستی به ته‌ریش یه روزه‌ام کشیدم. پله‌ها رو رفتم پایین. دوباره حوض رو دور زدم - دوباره دانشگاه.



حرکت اول این شطرنج رو رفتم، و حرکات بعدی سخت شده. نمی‌دونم کی باهاش حرف بزنم؟ نمی‌دونم کی چه حالی داره؟ نمی‌دونم از بودن با من اذیت می‌شه؟ نسبت به من چه حسی داره؟ منو بچه می‌دونه؟ از بودن باهاش ترسی ندارم، فقط از این می‌ترسم که از من خوشش نیاد یا اذیتش بکنم...
و خب نمی‌دونم ادامه این رابطه‌ی شکل نگرفته قراره چی بشه؟...
احمقانس. نگرانیام احمقانن. اگه از من بدش بیاد بهم می‌گه دیگه. باید ادامه بدم.


فاصله ما تو جهان بیرون چهار قدم بود، و من به صفر رسوندمش. ولی قدم‌های بیشماری تا شناخت همدیگه فاصله داریم. هیچی نمی‌شناسمش! خیلی ساکت و کم‌حرفه. خیلی.
 فقط می‌دونم که دوستش دارم. 
وقتی به سال قبل خودم نگاه می‌کنم می‌بینم خیلی شجاع‌تر شدم. شجاع شدم که دختری رو دوست داشته باشم، و شجاع شدم که عشقش رو توی دلم نگه دارم، و شجاعت این رو پیدا کردم که حرف دلم رو بهش سفت و محکم بگم.

خدایا شکرت. حس خیلی خوبی دارم...
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan