...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


ابن هوسپیتال

نیازی به گفتن نیست. همه می‌دونیم که موضوع اولین زنگ انشاء تابستان خود را چگونه گذروندیده. همیشه زنگ اول روز اول مهر انشاء داریم. و همیشه من نفر اولی‌ام که باید انشامو بخونم. 

پشت میز میشینه. کیفش رو می‌ذاره گوشه میز و دفتر نمره‌اش رو باز می‌کنه. 

از بالای عینک نگام می‌کنه: «بخون!»

به صفحه‌ سفید دفترم خیره شدم: «تو بیمارستان!»




من عاشق‌پیشه زاده شدم - یه عاشق بی‌صبر.

 تصمیم گرفتم عاشق اولین چیزی بشم که می‌بینم. چشمام رو باز کردم و بیمارستان رو دیدم.


و همچنان تصویر :)
سلام سلام

آره بانمک شده :))
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan