...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


پویا - قسمت اول: زلف‌علی

وقتی چندتا App رو با هم باز می‌کردم، نمی‌کشید. هی به خودش فشار می‌آورد و فشار می‌آورد. عرق از پیشونی‌اش چکه چکه می‌کرد و من با دستمال عرقش رو می‌گرفتم.

 بعد از یه مدت زور زدن ناامید می‌شد. می‌زد زیر همه چی. زانوهاش رو بغل می‌کرد، با لب و لوچه آویزون دماغش رو بالا می‌کشید و می‌رفت یه گوشه می‌نشست: «نوموخوام...»

من هم می‌رفتم کنارش. پویاجان صداش می‌کردم (شنیدید که می‌گن: اسم هرچی کچله رو زلف‌علی می‌ذارن؟) و موهاش رو نوازش می‌کردم، نازش رو می‌کشیدم.


 «پویا... پویاجان... تو می‌تونی... من می‌دونم. از تو چشات می‌تونم بخونم که تواناییش رو داری. یاعلی بگو و بلند شو پسر... آفرین پسر خوب.»

دستش رو می‌گرفتم و بلندش می‌کردم. پویا اشکاش رو پاک می‌کرد. توی چشماش زل می‌زد و دوباره زور می‌زد ...



 این داستان هر روزه من و پویا بود. 

خیلی بانمک بود :)))
:)))))
خیلی باحال بود
ترکها علاوه برزلف علی
چراغ علی و سورمعلی ونازعلی هم دارن:))))
چه شود :))
نقاشیشوخودت کشیدی؟
خیلی باحال بود:))
آره :))
مرسی

متن‌اش چه طور بود؟
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan