...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


میم، ر، گ

مامان داشت به جلد وابسته یک دم نگاه می‌کرد.

من: « کتاب جالبیه، از اروین یالوم. یه روان‌درمانه. کتاب درباره مرگه. »

مامان یه‌دفعه از کوره در می‌ره:« اینا چیه می‌خونی آخه؟ همینا رو می‌خونید که روحیه‌تون این‌ جوریه.»

واکنش ناگهانی و پیش‌بینی‌ناپذیرش اعصابم رو خورد می‌کنه.

« بابا باشه. چرا این جوری می‌کنی؟ آروم. »

کتاب رو می گیرم و زیر تخت پرت می‌کنم. 

« فکر کنم الان مشکل‌ات حل شده. »

می‌خنده و می‌گه: « نه، حل نشده. »

شونه‌ای بالا می‌اندازه. شب‌به‌خیری و بوسه‌ای. می‌ره.

دیشب تا ساعت دو داشتم وابسته یک دم رو می‌خوندم.

امروز در حالی که به قفسه‌کتابام نگاه می‌کردم، با خودم فکر می‌کردم:« مامان خیلی بی‌راه هم نمی‌گفت! مرگ ( یا به عبارت دقیق‌تر فضای تیره و تاریک ) محتوا یا پی‌رنگ قسمت زیادی از کتابامه.

 کمدی الهی سفری در دوزخ و جهنم و بهشت بود. 

نام من ریچل کوری است درباره دختری آمریکایی بود که در فلسطین کشته شده بود،

 شخصیت‌های رمان کوری حتی اسم هم نداشتند. 

جمعه ۵ مرداد ۹۷ , ۲۲:۱۴ سربازِ روزِ نهم
راست میگن دیگه
همینا می خونید روحیه ها داغون میشه :)
( تشویق ایسلندی از جانب خانواده )


جمعه ۵ مرداد ۹۷ , ۰۲:۰۳ سِـــــــد جَــــــواد
رمان خوان تیری هستید پس
با اجازه مستحق دنبال شدن هستید
سلام سلام
مرسی 
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan