نه و نیم صبح است. پتوپیچ درون خودش جمع شده.
[ صدای زنگ گوشی ]
تکانی می خورد. با دست‌هایش دنبال گوشی می‌گردد.
- الو؟ جانم؟... آره خوبم... زیر پتو، تخت‌خواب، خوابگاه... چی؟ مگه ساعت هشت بود امتحان؟!؟... عه؟ جدی؟ ... خب... طوری نی... قربانت، خداحافظ...

[ گوشی را قطع می کند و دوباره می خوابد. ]