...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


?where do you come from


Image result for five finger death punch

من - به نظرت من کجایی‌ام؟

علی‌رضا - هممم... کردی؟ ( نه ) شمالی‌ای؟ ( نه ) تبریز؟ ( نه )
چه سخت شد! یه راهنمایی کن.

من - برو سمت مرکز ایران.

علی‌رضا - اراک؟ ( نه ) قم؟

من - زدی به خال.

علی‌رضا - جدا قمی هستی؟

من - به قیافه‌ام نمی‌خوره، نه؟

علی‌رضا - نه نمی‌خوره واقعا!

من - اصالتا قمی نیستم، متولد قم‌ام و قم زندگی می‌کنم.

محمد - یاسین پسر باحالیه. آهنگ گوش می‌ده، اهل راک و متاله.
 در موردش مثل بقیه فکر نکن. با بقیه قمیا فرق داره.

من - لطف داری رفیق.
من به قم علاقه خاصی ندارم - خانواده‌ام رو خیلی دوست دارم،
اما قم رو نه.
قم شهر زندگی نیست.

علی‌رضا - همه‌اش زیر سر این آخوندای کثافته. حروم‌خورای عوضی. زندگیامون رو تخ.. کردن.

( چند لحظه سکوت )

محمد - علی‌رضا بابای یاسین هم آخونده.

علی‌رضا - واقعااا؟

من - بله. پدر من روحانی هستن.

علی‌رضا - آقا من واقعا شرمنده‌ام. به خدا منظوری نداشتم.

من - نه نه نه! مشلکی نداره. راحت باش.

علی‌رضا -
خیلی خیلی ببخ...

من - گفتم که. بی‌خیالش. راحت باش.

علی‌رضا -
خیلی جالبه... اصلا بهت نمی‌خوره پدرت روحانی باشه...

محمد - قبل از یاسین دو نفر تو این اتاق بودن... یکی‌شون خیلی آدم گهی ......

********
دوستانم می‌دانند که عملکرد روحانیون را بسیار نقد می‌کنم و برایم تقدس ندارند، ولی ولی ...
آن شب لعنتی [از یادم نمی‌رود ! ]
علی‌رضا! تو به همین راحتی به پدرم توهین کردی. و من بدون آن که لحظه‌ای به حرفی که زده‌ای فکر کنم بخشیدمت.
ای کاش آن شب نمی‌بخشیدمت. ای کاش آن شب نمی‌بخشیدمت!
 لعنت به تو. ای کاش من هم پدرت را فحش می‌دادم... ای کاش.
 ای کاش چانه‌ات را مهمان مشت‌ام می‌کردم.
ای کاش سرت فریاد می‌کشیدم تا بفهمی پدرم را دوست دارم. تا بفهمی حق نداری به او توهین کنی.
ای کاش سرت داد می‌کشیدم، تا بفهمم. تا بفهمم که نباید بخشیدن بی قید و شرط عادت مان شود.
گاهی باید ایستاد و فریاد زد... گاهی باید مشت زد!

تو به تهران برگشتی.

 الان بیش از چهارصد کیلومتر با من فاصله داری، هر چه مشت بزنم و داد بکشم بی‌فایده است - نه مشت‌هایم به چانه‌ات می‌رسد، و نه فحش‌هایم به گوش‌ات.
غمت نباشه پسر....هرکس به اندازه شعورش صحبت میکنه...
کاش اینو بفهمن اوردن هر خزعبلی به دهان قبل از فکرکردن وجه بیشعوری محضشون رونشون میده...
کاش یکم احترام بلد بودن وبودیم:)
سلام :)

ممنون، بله واقعا...
ناراحت نباشید...زندگی پره از این تجربه ها. اون لحظه کاری رو انجام دادید که فکر می کردید درسته و این بهترین کار بود. الان که متوجه شدید کافیه از این بعد رفتارتون رو تو این مورد تغییر بدید:)
زندگی تا تهش همینه:)
بهتره یاد بگیریم فقط واسه کاری که عمدا درست انجامش نمی دیم خودمون رو سرزنش کنیم نه کاری که می دونستیم درسته و بعد متوجه شدیم اشتباه کردیم..تو این صحنه شاید هر کس دیگه ای هم بود مثل شما رفتار می کرد..
سلام :)

ممنون بابت کامنتی که دادید
بله، درست می فرمایید. زندگی تجربه است. آدم هزارتا مسیر می ره و همه اش رو اشتباه می کنه، اما شاید هزار و یکمی اش درست باشه. مهم اینه: کاری رو که تو لحظه درست به نظر میاد رو انجام بدیم.

ولی حرف من سرزنش کردن نیست، این هم نوشتن یه تجربه است. نوشتن اش باعث می شه به خاطر داشته باشمش. نوشتن اش باعث می شه تا بقیه هم ازش اطلاع داشته باشن. و این ارزشمنده.
همیشه که نباید بخشید...
نباید بخشید. نباید بذاریم بخشش عادت بی قید و شرط ما باشه. بعضی اوقات هم نباید بخشید. درسته.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan