...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


خوش‌خوان - قسمت دوم

Related image


روزهای آخر تابستان بود که ابوالفضل کتاب‌های حسابان و فیزیک سوم دبیرستان خوشخوان را خرید تا برای سال تحصیلی آماده شود و با سبک‌تر کردن بار درس‌ها، بتواند در طول سال هم المپیاد بخواند. مثل همیشه شروع به پند و نصیحت کردن من کرد، مرا ضعیف‌تر از خودش می‌دید و برایم دل می‌سوزاند. دوباره دل‌سوزی‌اش برایم گل کرد : « درست قوی نیست. بیا با هم بخشی از دروس سال سوم را بخونیم. »

حال و حوصله جر و بحث کردن با او را نداشتم. قبول کردم و جلد اول حسابان خوشخوان را خریدم.

مادر را واسطه کردم که برایم از بابا پول بگیرد تا عضو کتاب‌خانه شوم و در طول سال هم من و ابوالفضل در آن‌جا به کارمان ادامه بدهیم. بابا پول را داد، پیش حاج آقا رفتم. تعهد‌ها را امضاء کردم و فرم‌ها را پر کردم.

زمان‌ تقسیم شد. بخشی از روز المپیاد، بخشی از روز دروس سوم. تابستان به پایان می‌رسید و سرم شلوغ‌تر می‌شد. ابوالفضل بچه‌های المپیادی دیگر را هم دعوت کرد که با همدیگه المپیاد بخونیم. 

سال‌ تحصیلی شروع شد. کتاب‌خانه شلوغ شده بود. حال و حوصله ابوالفضل و بقیه بچه‌های المپیادی را نداشتم.

نزدیک ساعت هشت بود و کمی مانده بود که کتاب‌خانه تعطیل شود. با بی‌حوصلگی و کج‌خلقی کوله را روی دوشم انداختم و پیش حاج‌آقا رفتم.

- « کارت کتابخونه من آماده نشده؟ » 

- « نه. تا دو، سه هفته دیگه آماده می‌شه. »

به خانه برگشتم، دیگر هرگز به آن کتاب‌خانه نرفتم - مگر دو سه بار در دو سه سال بعد. از دست‌شویی‌هایش استفاده کردم. بهترین استفاده من از آن کتابخانه همین بود.


پله‌های لعنتی، کتاب‌های لعنتی و سال‌های لعنتی...

سلام :)
چطوری آقا یاسین ؟

عیدت مبارک :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan