یاسین . میم

خوش‌خوان - قسمت اول

شنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۴۰ ب.ظ
Related image

گاهی من زودتر می‌رسیدم، گاهی او. در را سریع باز می‌کردم و می‌خزیدم تو تا از دست گرمای لعنتی قم لعنتی فرار کنم. تلاش می‌کردم با نگهبان ریشو چشم به چشم نشوم و نیاز نباشد سلام کنم. سریع به سمت پله‌ها می‌پیچیدم، پله‌های لعنتی‌ای که پایین و پایین و پایین‌تر می‌رفتند تا در جایی نزدیک هسته داغ زمین به  سالن مطالعه برسند. کوله‌پشتی را روی میز می‌گذاشتم و خیس از عرق، کتاب‌های المپیاد را بیرون می‌کشیدم.

من المپیاد کامپیوتر می‌خواندم، ابوالفضل المپیاد ریاضی.  مبحث ترکیبیات بین دو المپیاد مشترک بود و با هم ترکیبیات می‌خواندیم.

*****

مسئول کتابخانه کم‌حرف بود و بداخلاق. روی صندلی می‌نشست و چرت می‌زد. حرفی با هم نداشتیم، به جز سلام و خداحافظ روزانه. کتابخانه ساکت بود و صدای کولر‌های آبی می‌آمد، جان می‌کندند تا در نزدیک غروب هوای سالن مطالعه را خنک کنند. حاج آقا نزدیک وقت نماز از روی صندلی بلند می‌شد، عبا به تن می‌کرد و عمامه به سر می‌گذاشت. ما هم کتاب‌ها را می‌بستیم و خودمان را به سمت دست‌شویی‌ها می‌کشیدیم که وضو بگیریم. عجله می‌کردیم تا به نماز جماعت برسیم. « الله اکبر! » « الله اکبر، الله اکبر » پشت سر حاج‌آقا الله اکبر می‌گفتیم. نماز شروع می‌شد.

*****

من عضو کتاب‌خانه نبودم، اما ابوالفضل عضو بود. من را ترغیب می‌کرد که عضو بشوم. هزینه کتاب‌خانه از کتاب‌خانه‌های دیگر بیش‌تر بود و من مثل همیشه دوست نداشتم که از پدرم برایش پول بگیرم. رابطه من و پدرم محدود بود و روی روالی همیشگی پیش می‌رفت: سلام و علیک، صبح‌ها پول برداشتن از جیبش برای خرید نان و:

« باباجون نمازت رو خوندی؟ »

« آره. »

  • یاسین . میم

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی