...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


خوش‌خوان - قسمت اول

Related image

گاهی من زودتر می‌رسیدم، گاهی او. در را سریع باز می‌کردم و می‌خزیدم تو تا از دست گرمای لعنتی قم لعنتی فرار کنم. تلاش می‌کردم با نگهبان ریشو چشم به چشم نشوم و نیاز نباشد سلام کنم. سریع به سمت پله‌ها می‌پیچیدم، پله‌های لعنتی‌ای که پایین و پایین و پایین‌تر می‌رفتند تا در جایی نزدیک هسته داغ زمین به  سالن مطالعه برسند. کوله‌پشتی را روی میز می‌گذاشتم و خیس از عرق، کتاب‌های المپیاد را بیرون می‌کشیدم.

من المپیاد کامپیوتر می‌خواندم، ابوالفضل المپیاد ریاضی.  مبحث ترکیبیات بین دو المپیاد مشترک بود و با هم ترکیبیات می‌خواندیم.

*****

مسئول کتابخانه کم‌حرف بود و بداخلاق. روی صندلی می‌نشست و چرت می‌زد. حرفی با هم نداشتیم، به جز سلام و خداحافظ روزانه. کتابخانه ساکت بود و صدای کولر‌های آبی می‌آمد، جان می‌کندند تا در نزدیک غروب هوای سالن مطالعه را خنک کنند. حاج آقا نزدیک وقت نماز از روی صندلی بلند می‌شد، عبا به تن می‌کرد و عمامه به سر می‌گذاشت. ما هم کتاب‌ها را می‌بستیم و خودمان را به سمت دست‌شویی‌ها می‌کشیدیم که وضو بگیریم. عجله می‌کردیم تا به نماز جماعت برسیم. « الله اکبر! » « الله اکبر، الله اکبر » پشت سر حاج‌آقا الله اکبر می‌گفتیم. نماز شروع می‌شد.

*****

من عضو کتاب‌خانه نبودم، اما ابوالفضل عضو بود. من را ترغیب می‌کرد که عضو بشوم. هزینه کتاب‌خانه از کتاب‌خانه‌های دیگر بیش‌تر بود و من مثل همیشه دوست نداشتم که از پدرم برایش پول بگیرم. رابطه من و پدرم محدود بود و روی روالی همیشگی پیش می‌رفت: سلام و علیک، صبح‌ها پول برداشتن از جیبش برای خرید نان و:

« باباجون نمازت رو خوندی؟ »

« آره. »

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan