یاسین . میم

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

به آینه نگاه کن!

سه شنبه, ۲۱ فروردين ۱۳۹۷، ۰۱:۱۳ ق.ظ


خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم، زیرا راه راست را گم‌کرده بودم. درست نمی‌توانم گفت که چگونه پای بدان نهادم، زیرا هنگامی که شاه‌راه را ترک گفتم سخت خواب آلود بودم... راه خویش را در سربالایی بی‌حاصل بازگرفتم.۱ صدای شکستن شاخه‌ای پشت سرم، گوش‌هایم را تیز کرد. قلب وحشت‌ زده‌ام شروع به مشت کوبیدن به دیوار سینه‌ام کرد تا راهی برای گریز بیابد. نیرویم را جمع کردم، پاهایم را از روی زمین برداشتم و با تمام توان دویدم...

به درخت پوسیده‌ای تکیه دادم تا شاید نفس از دست رفته‌ام برگردد. دستی روی شانه‌ام خورد. نفسم بند آمد و موهای پشتم سیخ شد.

به آرامی صدایم کرد: یاسین...

خاطره‌ای به گل نشسته از گذشته در صدایش بود. برگشتم. سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمانم نگاه کرد. لبخند زد. چه قدر درخشش چشم‌هایش برایم آشنا بود! دستش را روی شانه‌ام گذاشت و به سوالی که در چشمم منتظر پاسخ نشسته بود جواب داد:

« یاسین... به آینه نگاه کن تا مرا به خاطر آوری! »

احساس آرامش کردم، آرامشی که سالیان سال گم‌اش کرده بودم!

با صدای بلند خندیدم. صدای خنده‌ام در جنگل پیچید و هزاران کلاغ از روی شاخه‌های خشک درخت‌ها پر کشیدند. سالیان سال بود که چهره خودم را از یاد برده بودم...

باید به آینه نگاه می‌کردم.


۱‌. کمدی الهی، دانته آلیگیری - با اندکی تغییر

با تشکر از دوست عزیزم، ابوالفضل فرمانیان، که بخشی از ایده متن رو به من داد!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۷/۰۱/۲۱
یاسین . میم

نظرات  (۲)

ظاهرا قبل از اینکه خودتون رو پیدا کنید، خودتون شما رو پیدا کرد:)
پاسخ:
سلام

:))
۲۱ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۲۰ ریحانه سادات
سلام
وصف زیبایی بود 
موفق باشید
پاسخ:
سلام
سال نو مبارک :)

ممنونم

و هم چنین. شما هم موفق باشید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی