هر وقت سوار اتوبوس می‌شدند، زن دستش را می‌کشید و اصرار می‌کرد که با هم روی جلوترین صندلی بنشینند. در سکوت و در کنار هم، از پشت شیشه به شهر خیره می‌شدند. زن دست‌هایش را زیر چانه می‌زد وبا نگاه تیزش پوسته سرد فلزی انبوه ماشین‌ها،  تابلوهای راهنمایی سرگردان و چراغ های همیشه‌ قرمز سر چهارراه را می‌تراشید و از درون‌شان داستان بیرون می‌کشید.
مرد به رو به رو نگاه کرد: هزاران چراغ قرمز، پشت خط عابر پیاده، به احترام چراغ قرمز بزرگ ایستاده بودند...
ـ می‌شه این‌جا پیاده بشیم؟
در اتوبوس باز شد. پیاده شدند. از میان ماشین‌ها، از میان انبوه دست‌های بیرون آمده از ماشین‌ها که خاکستر سر سیگار را روی آسفالت می‌ریختند می‌گذشتند. هوای خاکستری شهر را می‌شکافتند و رد خالی‌ای از خودشان برجا می‌گذاشتند. مرد به داخل ماشین‌ها نگاه می کرد: پر از جای خالی بودند. همه جای شهر پر از جای خالی بود. به یاد امتحانات مدرسه‌اش افتاد: سالیان سال وظیفه‌اش این بود که جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کند.
به خط عابرپیاده رسیده بودند، خانه آن طرف خط عابر پیاده بود. چراغ زرد شروع به چشمک زدن کرد. ماشین‌ها شروع به غرش و زوزه کشیدن کردند. دست زن را گرفت و با هم دویدند...
نفس راحتی کشیدند، به خانه رسیده بودند. جای خالی‌ای در میان در منتظر کلید بود.  زن سرش را برگردانده بود و به ماشین‌ها، تابلوها، چراغ‌ها و آدم‌ها چشم دوخته بود. مرد لبخند زد. درون خانه، روی میز پر از کاغذ سفید بود. کاغذهایی که جای خالی واژه در آن‌ها بیداد می‌کرد.