یاسین . میم

پیام های کوتاه
کلمات کلیدی

مادربزرگ

شنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۶، ۰۶:۵۴ ب.ظ
دیشب از اصفهان برگشتم قم. مادربزرگ یکی دو هفته است که شدیدا زانوهاش درد می‌کنه و مامان مادربزرگ رو خونه خودمون آورده. اصلا نمی‌تونم باور کنم! اون مامان بزرگ شمالی و بانمک و سرحال که هر سال عید خونه‌ش پناهگاه تمام فامیل بود و اون‌جا دور هم جمع می‌شدیم. مامان‌بزرگی که همیشه ناهارهای عیدش خوش‌مزه بود... اصلا نمی‌تونست غذای بدمزه درست کنه! الان روی تخت افتاده و فقط آه و ناله می‌کنه. نگاهش سرد شده. پشت سر هم می‌گه: « ای خدا... ای‌ خدا... ای خدا جان... پام... دارم می‌میرم... دارم می‌میرم... دارم می‌میرم... »
صداش آروم آروم محو می‌شه و درد جاش رو می‌گیره...
« یاسین... یاسین... در رو ببند... »
بلند‌ می‌شم و در اتاق رو می‌بندم، ولی
انگار اصلا فکرش کار نمی‌کنه و نمی‌تونه بفهمه که من در رو بستم...
«
در رو ببند.... در رو ببند... »
 باید بگم: « مامان‌بزرگ جون در رو بستم » تا متوجه بشه.
و دوباره: « ای خدا... ای خداجان... دارم می‌میرم... دارم می‌میرم... »
موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۶/۱۲/۲۶
یاسین . میم

نظرات  (۵)

مادر بزرگ منم پاشون شکسته اصلا نمی تونن کارکنن ،خونه دیگه اون حال هوای قبل رو ندارن ،خیلی آدم دلش میگیره وقتی اینجوری می بینتشون:(
پاسخ:
سلام بر شما

پس این متن رو خوب درک می‌کنید...
:(
غم.
پاسخ:
سلام بر شما

:(
سلام

ان شاءالله حاشون بهتر بشه ...
پاسخ:
سلام بر شما

ممنون :)
۲۶ اسفند ۹۶ ، ۱۹:۱۸ خونه مادری
ان شاالله حالشون بهتر بشه
البته توی ان سن نیاز به توجه بیشتر دارند 
پاسخ:
سلام بر شما

ممنون، بله، نیاز به مراقبت‌ دارن
دنیای کامپیوتر:
(به امید خدا حالشان بهتر شود.)
پاسخ:
سلام بر شما

ممنون :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی