...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


The Breadwinner - 2


پروانه و پدرش نورالله علی‌زَی در کنار خیابان بساط پهن کرده‌اند. سگی جلو می‌آید و بساط را به هم می‌ریزد.
پروانه: گم شو!
سرباز طالبان ( به پدر ) : چرا این دختر صداش رو بلند می‌کنه؟ اون حق نداره داد بزنه. توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کنه.
سرباز طالبان کم سن و سال است، پشت لب‌هایش تازه سبز شده.
پدر: دست بردار. اون یه دختر کوچولوئه.

- چرا جلوی من بلند نشدی؟
+ آخه من...
- دارم بهت می‌گم بلندشو! وقتی با من حرف می‌زنی بلندشو!
( پدر شانه پروانه را می‌گیرد و بلند می‌شود، یک پا ندارد. )
+ من یکی از پاهام رو تو جنگ از دست دادم، جنگی که ماها توش به جون هم دیگه‌ افتادیم.
- من تو رو یه جایی ندیدم؟
+ چرا، ادریس. من معلم تو بودم. تو شاگرد باهوشی بودی.
- من از مدرسه بیرون اومدم و از دست مزخرفاتی که تو کله‌ام می‌کردی راحت شدم. الان یه عضو طالبانم و با دشمنان اسلام می‌جنگم!



اسم من سلیمانه. پدر من یه معلمه، مادرم یه نویسنده است. خواهرام همیشه با هم دیگه جر و بحث می‌کنن. یه روز که تو کوچه بازی می‌کردم یه اسباب بازی پیدا کردم. برش داشتم. توی دستم ترکید، و بعد از اون دیگه هیچ چیز یادم نمیاد. چون که اون پایان ماجرا بود...

چقدر غمگین 
من فکر میکردم حالا اون قسمت که میفهمه معلمش بوده خجالت میکشه
سلام
نه، تازه بعدش می‌گه من دنبال زن می‌گردم دخترت به سن ازدواج رسیده، دخترت رو به من بده :/

دیگه بقیه‌اش رو نمی‌گم که داستان تلف بشه :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan