پروانه و پدرش نورالله علی‌زَی در کنار خیابان بساط پهن کرده‌اند. سگی جلو می‌آید و بساط را به هم می‌ریزد.
پروانه: گم شو!
سرباز طالبان ( به پدر ) : چرا این دختر صداش رو بلند می‌کنه؟ اون حق نداره داد بزنه. توجه‌ها رو به خودش جلب می‌کنه.
سرباز طالبان کم سن و سال است، پشت لب‌هایش تازه سبز شده.
پدر: دست بردار. اون یه دختر کوچولوئه.

- چرا جلوی من بلند نشدی؟
+ آخه من...
- دارم بهت می‌گم بلندشو! وقتی با من حرف می‌زنی بلندشو!
( پدر شانه پروانه را می‌گیرد و بلند می‌شود، یک پا ندارد. )
+ من یکی از پاهام رو تو جنگ از دست دادم، جنگی که ماها توش به جون هم دیگه‌ افتادیم.
- من تو رو یه جایی ندیدم؟
+ چرا، ادریس. من معلم تو بودم. تو شاگرد باهوشی بودی.
- من از مدرسه بیرون اومدم و از دست مزخرفاتی که تو کله‌ام می‌کردی راحت شدم. الان یه عضو طالبانم و با دشمنان اسلام می‌جنگم!



اسم من سلیمانه. پدر من یه معلمه، مادرم یه نویسنده است. خواهرام همیشه با هم دیگه جر و بحث می‌کنن. یه روز که تو کوچه بازی می‌کردم یه اسباب بازی پیدا کردم. برش داشتم. توی دستم ترکید، و بعد از اون دیگه هیچ چیز یادم نمیاد. چون که اون پایان ماجرا بود...