...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو...


فرقی ندارد که ستون چوبی تخت جمشید باشی یا ستون سنگی آکروپولیس، روزی می‌شکنی و فرو می‌ریزی. از دست تقدیر راه گریزی نیست.

روزی می‌رسد که دیگر آدم‌ها حاضر نیستند زیر سقفی که تمام عمر نگهش داشته‌بودی زندگی کنند. روزهای جوانی‌ات به سر آمده و پیر و شکسته شده‌ای.

اکنون دوستان جدیدی داری: کلاغ‌ بر بالای سرت می‌نشینند و می‌خواند، روباه‌ در کنار پایت استراحت می‌کند و آهوها در کنار تو زاد و ولد می‌کنند. کلاغ ها، آهوها و روباه ها ساکنان جدید کاخ بلندمرتبه دیروزند.

 

آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو / بر درگه آن شهان نهادندی رو

دیدم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای / پیوسته همی گفت که کوکو، کوکو !!

 

آن قصر که جمشید در او جام گرفت / آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر / دیدی که چگونه گور بهرام گرفت؟


همینطوره و خیلی زیبایی نوشتی.
به قل حضرت علی ع که میفرمایند:
چگونه انتظار داری در حالتی که هستی بمانی، حال آنکه دهر بر دگرگون کردن تو استوار است.
(نقل به مضمون)
شنبه ۷ بهمن ۹۶ , ۲۱:۳۷ علیـ ــر ضــا
بسی زیبا
ممنون :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
Designed By Erfan Powered by Bayan