میم نویس

به مکان‌هندسی نقاطی از صفحه‌کاغذ و اینترنت که آقای‌میم در آن‌ها می‌نویسد، میم‌نویس می‌گویند.
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

میم نویس

به مکان‌هندسی نقاطی از صفحه‌کاغذ و اینترنت که آقای‌میم در آن‌ها می‌نویسد، میم‌نویس می‌گویند.

1111.

يكشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۶، ۰۲:۲۷ ب.ظ

شنبه‌ - شب:
نزدیک عید‌غدیر بود. گره‌ای از کار‌دوستم، آقای‌الف، گشوده‌شد. این دو‌ دلیل بهانه‌ای شدند برای این که الف، در گروه‌دوستانه‌تلگرامی‌مان پیام بگذارد:




به سرم زد که من هم بروم. مادر من‌ را به رفتن ترغیب کرد: « خیلی خوبه، از تنهایی در می‌آی. برو حتماً. »

تلگراماً به آقای‌الف گفتم که من‌ هم می‌آیم.


یک‌شنبه‌ - شب:

در تخت‌خواب، به انتظار خواب دراز کشیده‌بودم: مهمان‌شدن، توقع مهمان‌کردن می‌آورد. دیده‌شدن، توقع دیدارکردن می‌آورد.

آهی‌کشیدم، چون می‌دانستم در فرهنگ‌سخت‌گیرانه‌ و قدیمی‌پدرم، مهمان‌کردن و این‌جور دورهمی‌های‌دوستانه جایی ندارد. همچون خیلی‌ از چیزهای دیگر که دوست داشتم، این کار تعریف نشده بود و از نظر پدرم هدر دادن پول بود. بدون پول، مگر می‌توان کسی را مهمان کرد؟

خواب آمده بود. به خودم گفتم: فردا صبح قرار رو کنسل می‌کنم.


دوشنبه - صبح:



دوشنبه - شب، ساعت نه و سی دقیقه:

سالنامه‌ام جلویم بود و داشتم تویش چیزمیز می‌نوشتم، داشتم خط‌خطی‌اش می‌کردم. تلفن‌همراه‌ام زنگ خورد. نگاه کردم، الف بود، سلام کرد و گفت:

- ببین، ما هشت‌نفریم. تو هم بیا که نه‌نفر بشیم.

- نمی‌تونم بیام الف‌جان.

- بیا، روی منو زمین ننداز.

خط‌خطی‌ها به دایره تبدیل شدند. دور شماره روزها دایره می‌کشیدم و فکر می‌کردم که چه بگویم! ۳ ، ۱۱ ، ۲۰ ، ۲۳ ، ۲۹ ...

- می‌آم الف‌جان.

- آفرین، منتظرتم.

- ممنون رفیق :) آدرس می‌دی؟

آدرس را داد و خداحافظی کرد.



از اتاق بیرون آمدم. همان‌طور که انتظار داشتم، پدر هم از اتاقش بیرون آمد. اتاق‌هایمان جوری بود که صدای من در اتاقم به راحتی به او می‌رسید.

- کجا؟

به دیوار اتاقم تکیه دادم و وزنم را روی یک‌پا انداختم.

- دوستام برای شام دعوتم کردن.

- کیا؟

- الف و ... ( سایر حروف الفبا، با هر حرفی می‌خواهید پر کنید، اندازه دو سه نفر )

- به چه مناسبت؟

- مناسبت نمی‌خواد، دیدار دوستانه.

بعد از مدتی سکوت، اضافه کردم: عید غدیر هست و یه مشکلی هم از دوستم حل شده.

- چه مشکلی؟

- نمی دونم. چیزی نگفت.

- نمی‌شه باباجان. نمی‌شه. این وقت شب نه.

برای چند ثانیه سکوت شد، همچنان به دیوار تکیه داده بودم. برگشتم توی اتاق و در را بستم. هندزفری گذاشتم و آهنگ پخش کردم، صدایش را بالا بردم.



حس خاصی نداشتم. با خودم فکر می‌کردم: « الان شادم یا غمگین؟ »

به نتیجه ای نرسیدم.

  • یاسین . میم

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی