...The Endless River

رودخانه بی‌پایان...


۲۷۰

حواست به کسایی که دوستشون داری باشه. زخم خنجر اونی که با زیر و بم قلبت آشناست، زخم خنجر اونی رو که نزدیک‌تر ب قلبت، نزدیک‌تر به خودت نگه داشتی عمیق‌تر و کشنده‌تره...


۲۶۹

چشمام رو می‌بندم و بوی تند عطر زنی که از کنارم رد می‌شه رو تف می‌کنم رو تل خاکی کنار آسفالت. 
نه یه بار، نه دوبار، سه بار. یکی کافی نبود.

تقریبا یه متر و خورده‌ای اون طرف‌تر افتاده بودن. قدرت خیزش تف‌هام خیلی بیش‌تر شده این چند وقته. 

هژدهم اکتبر اتفاق افتاد.


دو ماه و خورده‌ای گذشته. هنوز قسمت آخر قصه‌ام رو ننوشتم. جرأتش رو نداشتم... هر چقدر هم که با واژه‌ها بازی بکنم حقیقت عوض نمی‌شه، آخرش شکست، شکسته.



صمیمانه نسبت بهت احساس داشتم، ولی کوچک‌ترین شناختی هم نداشتم ازت. هنوز هم شناختو ندارم. درد می‌کشیدم. به عکسات نگاه می کردم و فکر می‌کردم بهت. به این که چقدر دور از دسترسی. چندبار اومدم تو صفحه چت تلگرامت، ولی حرفی نزدم و رفتم بیرون. باید همه چیز رو توی چهره‌ات می‌گفتم. من هم خجالتی بودم ولی اومدم جلو. جسارت خرج کردم، گفتم که بهت فکر می‌کردم، گفتم که بهت فکر می کنم. گفتم که تو دختر فوق‌العاده‌ای هستی. خندیدی و تشکر کردی.
 قرار بود هم‌دیگه رو تو میدون ببینیم. اولش منو پذیرفتی، ولی بعد پسم زدی. گفتی تمایلی نداری با من چیزی به جز هم‌کلاسی باشی، اگه صحبتی دارم همین‌جا بگم. 
- صحبت هست امّا وقتی شما تمایلی ندارین، من هم نمی‌تونم ( و نباید! ) که صحبتی بکنم.
در هر صورت امیدوارم که حالتون همیشه خوب باشه و شاد و موفق باشید.
:)

احتمال شکست رو می‌دادم همیشه. ولی می‌دونی، شکست خوردن تو جهان واقعی با تصور شکست و احتمال دادنش خیلی فرق می‌کنه.
 مزه تلخ بادوم لای دندونات، با کلمه تلخ با هم خیلی فرق دارن.
 درد کشیدن با شنیدن واژه درد خیلی فرق داره.




تموم شد. همه چیز تموم شد.
جای یه چیزی وسط صلیب سیاه سنگی خیلی خالیه...
دستم رو بالا میارم - لیوان شیشه‌ای رو بکوبونم وسط این صلیب سیاه سرد سنگی.
 لیوان می‌خوره به سنگ و  تیکه‌های خورد شده‌اش پرت می‌شن این ور اون ور. دسته شکسته لیوان بین انگشت شست و اشاره‌ام رو می‌بره، چندتا از ترکش‌های شیشه‌ای می‌ره تو دستم. خون از بین انگشتام راه می‌افته و می‌ره پایین. چکه چکه می‌کنه کف حیاط.
چه فایده‌ای داره بشکنیش؟ چیزی عوض می‌شه؟  فقط باید بری بیمارستان و بخیه بزنی. فقط باید دوباره پول لیوان بدی. تکه خورده های لیوان شیشه‌ای توی دستت چیزی رو عوض می‌کنن؟ به خدا اگه چیزی عوض بشه... 
نکوبیدمش. 
لیوان رو نگاه می‌کنم. به بازتاب صورتم تو چایی ته لیوان - یه جایی وسط پاییز، تکه خورده‌های وجود من توی دست لیوان شیشه‌ای جا موندن...


 
این قسمت هم رفت نشست کنار من و چهارتا قسمت دیگه. 


داشتم می‌گفتم براتون.

بله... اون‌جایی بودیم که چنگیزخان شروع به پرورش گله‌ اسب‌هاش و اتحاد قبایل صحرای مغولستا(پیدان می‌کنه تا ... آنتونی گائوکنیددی از جاده قم - اصفهان برسه خونشون و اون اعرابی بر کعبه ابرهه نجاست ریخت تا به چین و ایران حمله بکنه و خلافت بغداد برای همیشه نابود می‌شه و دو ر می فا سل لا سی - در اون دوران نیچه درباآقایره مدرنیسم صحبت می‌کنه و ... . حواستون باشه از یه دروازه وارد نشید شاید عزیز مصر شما رو بشناسه. بنیاموبین رو به شما سپردم فقط حواستون باشه وقت طراحی حجم سطوح تا ۱/۴ تلاقی داشته باشن با هم. چرا؟ چون ابرهه ممکنه عصبانی بشه و بخواد به مکه لشکر بکلاگشه و کار ساخت خونه میلا در بارسلونا ناتموم بمونه شاید. کارل مارکس نظریات خودش رو ارنویسائه بده تا سه نقطه مهم برای اعلامیه حقوق بشر پیش بیاد و چند سارالی تحویل ساگردا فامیلیا جلوتر بیفته مثلا.  سیم دوم رو با انگشت اول بزن و نقطه یکی از عناص.)ر مهم بصری است و ...



۲۶۵

شده از همه آدمای دنیا بدت بیاد؟ از خودت بیش‌تر از همه‌شون؟


آقای انسان گریز عزیز

بابا لنگ دراز عزیز،

سلام.

[...] من با این نظریه که بدبختی و غم و نا امیدی قوای اخلاقی آدم را میسازد مخالفم.

آدم هایی خوشبخت هستند که وجودشان سرشار از مهر و محبت است.
من اعتقادی به افراد بیزار از مردم و مردم گریز (کلمه ی قشنگی است. تازه یاد گرفته ام) ندارم.

بابا جون شما که مردم گریز نیستید نه؟




دخترک عزیزتر از جانم، 
سلام.
دخترکم، باید یه اعترافی بکنم. من از تو متنفرم.
در کمال تاسف باید بهت بگم که من یه مردم گریزم، دخترم. من تمام آدم‌ها رو قضاوت می کنم و روشون صفت می‌ذارم، و بعد در زندان همین صفات گیر می‌افتم - زندانی که خودم ساختم. به هر کسی که فکر می‌کنم صفات بدش میاد تو ذهنم.
منظورم رو می‌فهمی دخترم؟
دخترم.
من در تمام این مدت وانمود می‌کردم که حالم خوبه. من دارم از درون می‌شکنم و فرو می‌ریزم. چیزی از من نمونده دخترم - بیش‌تر از هرچیز باید خودم رو خراب کنم و از نو بسازم. تمام ذهنم رو. همه چیزای توش رو باید بریزم بیرون و دوباره بسازمش. 
دخترکم، از تو متنفرم. از همه آدم‌ها متنفرم، و از خودم بیش‌تر از همه‌شون بدم میاد. 
همین دیگه، دخترکم. 
باید این رو می‌دونستی.
[ جودی را نوازش می‌کند - جودی خوابش می‌برد. ]

سایه‌هایش اجسام سه بعدی خواهند بود...

یه ایده به ذهنم رسیده:

یه جسم سه بعدی رو مقابل نور بگیرید و بچرخونید. روی صفحه تصاویر دوبعدی ازش شکل می‌گیره، درست می‌گم؟

حالا یه جسم رو تصور کنید که از هر زاویه، نگاه کردن بهش یه جسم سه بعدی بهتون بده. هر سایه‌اش با هر زاویه تابش نور یه جسم سه بعدی باشه..

می دونید چی می‌گم؟ از یه جسم سه بعدی میشه سایه دوبعدی گرفت. اگه ترسیم فنی کرده باشید، این فرایند رو درک می‌کنید. با داشتن سه نمای جلو، بالا و راست می‌شه یه جسم سه بعدی رو رسم کرد. به نظر من به طریق مشابه می‌شه از تعدادی جسم سه بعدی یه حجم در بعد بالاتر ( بعد چهارم ساخت. )




و واکنش دیشب دوستان خوابگاهی به ایده من:
« نمی‌دونم ایده‌ات خوبه یا نه، ولی هرچی باشه ساقی‌ات خیلی خوب بوده انگار :)) »

دو قدم نزدیک تر به کره خاکی

تصویر مرتبط


۱. صدای آتیش بازی از اون دور دورا میاد. سرم رو میارم بالا، نگاهم رو از روی ساختمونای بیمارستان می‌گذرونم - می‌اندازمش تو آسمون - صدا میاد، ولی نوری نیست. 

یادم اومد چرا، امشب شب هفدهم ربیع‌الاوله - و من اینجام، تو بیمارستان.

 

۲. فقط خداخدا می‌کردم وسط خیابون بالا نیارم، برسم خوابگاه تا یه فکری بکنم. 

تو گوگل سرچ کردم: درمان‌های مسمومیت غذایی. خودم رو کشوندم سمت آشپزخونه تا یه چیزی بخورم. 

یخچال خالی بود. باید از بیرون برای خودم یه سری چیزا می‌خریدم، لباسام رو پوشیدم.

 تا نشستم لبه تختم، برقا رفت. و من همون جا روی تخت ولو شدم.


۳. «پاشو یاسین... پاشو! ببرمت دکتر. (بیایید کمک کنید! این پسر اصلا خوب نیست حالش.)»

برام میوه میاره. پرتقال، لیمو و سیب.

« تا وقتی لباسام رو می‌پوشم بخور اینا رو. دفترچه بیمه‌ات هنوز مهلت داره؟‌ »

دوستت دارم رفیق، سجاد عزیزم.


۴. می‌دونم که نمی‌دونی درد خوابگاه چیه. 



چرا کافکاها رو می‌ریزی تو مقدماتا یا چگونه یک غرفه خیال طراحی کنیم

موضوع آخرین پروژه مقدمات طرح معماری ما، طراحی غرفه خیاله. چهار گروه شش نفره در چهار گوشه، باید غرفه‌ای برای خیال بسازن. سایت پروژه ما یه درخت پاییزی بلند و زیبا داره، دوتا چراغ، یه حوض آبی خوشگل، و یه آبخوری آلومینیومی.

طی فرایند ایده‌پردازی توجه‌مون به آبخوری آلومینیومی و ناهماهنگی‌اش با حوض، درخت و چراغ جلب شد. آیا می‌تونستیم پروژه رو جوری جلو ببریم که این آب‌ سردکن هم جزئی از فضای خیال انگیز ما بشه و از یه عنصر ناهماهنگ و اضافی، به یه عنصر خیال تبدیل بشه؟

دوتا سوال پرسیدیم: آب‌ سردکن چطور می‌تونه خیال انگیز باشه؟ و این که چرا هیچ کس آب نذر نمی‌ده؟

بیایید تصور کنیم که غرفه ما آب نذری بده! یه میز بذاریم و به مردم آب تعارف کنیم. جالب نیست؟


ایده با توجه به درخت گسترش پیدا کرد: اطراف آب‌ سردکن رو پر از لیوان‌های خالی شیشه‌ای می‌کنیم، و جلوی آبخوری رو می‌بندیم. ( نگران نباشین! بچه‌ها می‌تونن از آبخوری دیگه که چندمتر با محل پروژه فاصله داره استفاده بکنن ) لیوان های پر و نیمه‌پر از آب‌ رنگی رو از درخت پاییزی آویزون می‌کنیم و دورشون تار عنکبوت می‌تنیم. آب سرد کن بسته شده، لیوان‌های خالی و ناتوانی از رسیدن به آب، و همزمان با این ها جلوه بازتاب نور خورشید در لیوان‌های پر از آب رنگی که از درخت آویزونن.

 نگاه به سمت بالا در جستجوی آب، و توجه به درخت پاییزی خیال انگیزی رو برای ما خواهند ساخت - این قسمت اصلی ایده ماست.



من و مهدی و مسیح از درخت و چراغا آویزوون شده بودیم و با نخ نامرئی و چسب حرارتی تار می‌تنیدیم، و لیوانا رو به تارها متصل می‌کردیم. بعد از چند ساعت تار تنیدن تو هوای سرد، عنکبوتای خیلی ماهری شده بودیم.
[ نزدیک ظهر ]
من: مهدی، مسخ فرانتس کافکا رو خوندی؟ ترجمه صادق هدایت.
مهدی: نه! نخوندمش.
من: این جوری شروع می‌شه: « یک روز صبح، همین که گره گوار سامسا از خواب آشفته‌ای پرید، در رختخواب خود به حشره‌ای تمام عیار عجیبی تبدل شده بود. به پشت خوابیده و تنش مانند زره سخت شده بود. سرش را که بلند کرد، ملتفت شد که شکم قهوه‌ای مانند دارد که رویش را رگه‌هایی به شکل کمان تقسیم‌بندی کرده است... »

به نظرم آخرش ما هم مثل گروه گوار سامسا می‌شیم، هر شیش نفرمون حشره می‌شیم و تو همین تارهایی که داریم می‌تنیم حل می‌شیم.
استاد هم آخر کار نزدیک می‌شه، یه دفعه کله‌اش رو بر می‌داره و می‌بینیم که زیرش کله یه عنکبوته! شش تا پا در میاره، پاهاش رو به هم می‌ماله و میگه: سی سال زحمت کشیدم... درس دادم! هیئت علمی شدم تا بالاخره تونستم شیش تا شکار چاق و چله برای خودم جور بکنم! یوهاهاهاها...
 و همه ما رو می‌خوره.

:))))


دو و پنج و شیش

[ صحنه اول: حیاط دانشکده ]

من: شنیدی مادر فلانی فوت کرده؟
خانم ف: عه. جدی؟ 
من: آره سرطان داشت.
خانم ف: که این طور.
من: صبح زود وسایلش رو بست و رفت. گفت که براش یه اتفاقی افتاده و باید که زود برگرده یزد.
خانم ف: عه، مگه خوابگاهی بود؟
من: اوهوم.
خانوم ف: آخ بنده خدا... چقدر سختشه... خوابگاه... تنهایی... فوت مادر... دلم براش کباب شد....

[ صحنه دوم: روضه ظهر عاشورا]

روضه‌خوان: و شمر لعین با خنجر دوسر...
[ گریه همه. خانم ف ساکت است. ]
من: پیس پیس.. خانم ف؟
خانوم ف: بله؟
من: می‌دونستی امام حسین هم شب عاشورا خوابگاه بوده؟
خانوم ف: وااااای... وامصیبتا! وامصیبتا!...
[ گریه خانم ف. جمع ساکت است. ]


And Nothing Else Matters

این روزا با مرگ زیاد مواجه می‌شم: مرگ دو نفر از فامیلای دوست افغانستانی من در حمله طالبان، مرگ دوست بابام در راه اربعین، تجربه خودم ( که نزدیک بود توی جاده با یه کامیون یکی بشم! )، مرگ دایی دوستم و ... ؟

صبح زود دو روز پیش رفت. گفت یه کاری براش پیش اومده و سریع باید بره یزد.
دیروز غروب، بچه‌ها تو حیاط دانشکده گریه می‌کردن...


و مرگ مادر دوستم. سرطان داشت. دو روز قبل فوت کرد. به همین راحتی.

شاید اینا نشونه باشن. شاید دارن به من تلنگر می‌زنن.
در هر صورت بهترین زندگی که در توانمه رو دارم جلو می‌برم، And Nothing Else Matters

مغز استخوان برگ ریزان

Image result for ‫رفتگر برگ پاییزی‬‎

مغز استخوان برگریزان را لمس می‌کنند:
عشاق، و رفتگران.


مسجد ۱۳۰۰ساله چینی

از سری کتاب‌گرد - قسمت هفت

اسلام خیلی زود به چین (در دوران سلسله تانگ) راه یافت، در دوران حیات پیغمبر اسلام. امپراطور چین سفیران هر دو مذهب، هم مسلمانان و هم مسیحیان نسطوری را با ادب و مهربانی پذیرفت و به حرف‌های آن‌ها توجه کرد، نسبت به نظر هر دوی آن‌ها علاقه‌مندی نشان داد و با کمال بی‌طرفی رفتار می‌کرد. به عربها اجازه داده شد که در کانتون برای خود مسجدی بسازند، این مسجد که بیش‌ از ۱۳۰۰ سال از عمر آن می‌گذرد هنوز هم وجود دارد و یکی از قدیمی‌ترین مساجد جهان است... ( مسجد هوایشنگ. )

رفتار امپراطور چین، احترام آدم رو برمی‌انگیزونه. این رفتار رو مقایسه کنیم با رفتار پادشاهای اروپا در قرون وسطا که سر کوچک‌ترین چیزا کلی آدم رو سلاخی کردن ، و با رفتار خسروپرویز - که نامه پیامبر رو پاره کرد و به زیر پاش انداخت.




این مسجد چقدر جالبه! با بیش‌از ۱۳۰۰ سال قدمت، از قدیمی‌ترین مساجد جهان به حساب میاد، و چقدر جالبه که معماری دینی در یک کشور خارجی، با فرهنگی بسیار متفاوت مثل چین چه قالبی می‌گیره؟


Image result for canton mosque china


Image result for canton mosque china


Image result for Huaisheng Mosque




یه چیز عجیبی تو چشاش بود

انگار که جوشونده مغز هزارتا آدم پارانوئید رو یه ضرب بالا رفته باشه.


بنده‌ی خوب خدا.

+ حرف مردم برام مهم نیست. دیشب موهام رو دکلره کردم ولی فرصت نکردم که رنگشون بکنم، مهم نیست اصلا. همین جوری اومدم بیرون.

روانشناسی و نقاشی، و الان گریمور تئاتر بود با سالیان سال تجربه کار. دعا کردنش در حقم رو یادم نمی‌ره: خدایا این پسر اگه ازت ۲ تا چیز خواست، هزارتا بهش بده به جاش. بهش گفتم خیلی از خودت مطمئنی، که دعات می‌گیره. گفت آره خیالت راحت :))) ارتباطم با خدا همیشه قوی بوده، شاید حتی اگه به قیافم نیاد. ( نصفه شب، بعد از این که از سینما بر می‌گشتم دم چهارراه دیدمش. تنها بود. تاکسی گیرش نمیومد. یه بخشی از راه رو هم‌مسیر بودیم - تا خونه‌شون همراهی‌اش کردم. )

مثل این که همه خونواده‌اش رو در یه حادثه از دست داده بود. می‌گفت: مشروب و مهمونی و سیگار و همه اینا، آدم کنجکاوه بره سمتشون ولی نرو. از جانب من قبول کن. این مهمونی رو می‌ری که چی؟ دوستای دورت چین؟ کدوم یکی از دوستای دانشگاه من الان با منن؟ فقط خدا بوده، فقط خدا مونده.

- مهمونی تموم می‌شه و خورشید طلوع می‌کنه بالاخره...

+ آره دقیقا. 


The_Road_of_Dreams#‍‍

خدایا خودت مشخص کن که تکلیف من با موسیقی چیه! من که گیج شدم به کل. 

دیشب به من گفت که خدایا این پسر هر چی می‌خواد چند برابرش رو بهش بده. خودم هم می‌خوام دیگه. ازت  خواهش می‌کنم که از این سردرگمی درم بیاری.


تا دقایقی قبل سرم در آستانه انفجار بود - از شدت فکر کردن. داشتم می‌مردم. از غروب تا الان.

مشکل من اینه که موزک روحم رو به پرواز درمیاره. پینک فلوید، متالیکا، اسلیپ‌نات، یا حتی یه موزیک خیلی ساده فارسی.

مشکل این‌جاست که من یه قنطورسم. نصفم هنرمنده و نصف دیگه‌ام عاشق ریاضی. نمی‌تونم راه خیلیا رو درک بکنم. این که بشینم پشت ساز و یه سری علامت رو نگاه کنم و اونا رو بزنم برام اصلا پذیرفته نیست. حوصلمو سر می‌بره. این که تئوری محض هم بخونم، اینم اصلا پذیرفته نیست!

خلاصه که مثل خیلی اوقات، باید بگردم و راه حل خودم رو پیدا کنم. خودت کمکم کن.

ولی نمی‌دونم که چیم و کیم. نمی‌دونم قراره موزیک چه نقشی رو تو آینده‌ام پر بکنه. می‌دونم شبیه خیلیا نیستم. می‌دونم که شاید نوازنده بودن جواب من نباشه، و شاید جواب من توی تئوری موسیقی و توی فلسفه موسیقی باشه. در هر صورت، من رو به سمت جواب راهنمایی کن.


من هم کلاس سه تار می‌رم، تا بهتر بشناسم خودم رو. کتاب‌ها و دروه‌هاش رو می‌خونم، بهت قول می‌دم. قول قول. 

۱ ۲ ۳ . . . ۱۰ ۱۱ ۱۲
Designed By Erfan Powered by Bayan