یاسین . میم

Related image


چراغ نئونی مغازه خراب شده، گوشه پلکش می پرد. 

حتی چراغ ها هم تیک عصبی پیدا کرده اند!


Related image


زن فومنی سیلی می خورد. ایران به خروش می‌آید. امام جمعه فومن برای دل‌جویی به دیدار زن دست‌فروش می‌رود. 

« ... هر وقت بچه‌ام می‌زد زیر گریه، من هم می‌زدم زیر گریه، بلندتر از بچه‌ام گریه می‌کردم - چون نمی‌دانستم که باید چی‌کار کنم.
هر وقت مهمون می‌اومد، به مادرم زنگ می‌زدم که بیاد کمکم کنه.

مامانم از مهمون‌ها پذیرایی می‌کرد و من هم با بچه‌های مهمون‌ها برنامه کودک نگاه می‌کردم! »

هارون الرشید رو به ابرها می‌کرد و می‌گفت: هر جا ببارید خراج‌تان را برای من می‌آورند!
 شب قبل از عروسی عروسک‌ش را در آغوش کشید و خوابید، نمی‌دانست که فردا شب مجبور خواهد بود که به جای عروسک شوهرش را بغل کند و بخوابد... 

بدون دوست نمی توان زندگی کرد،

و هم چنین بدون دشمن!


Image result for five finger death punch

من - به نظرت من کجایی‌ام؟

علی‌رضا - هممم... کردی؟ ( نه ) شمالی‌ای؟ ( نه ) تبریز؟ ( نه )
چه سخت شد! یه راهنمایی کن.


من - زحمت آوردن غذا رو که من نکشیدم، می‌خوای زحمت شستن ظرفا رو هم من نکشم؟

هم‌اتاقی - چیکارت کنم آخه... باشه ظرفا رو هم من می‌شورم :(

من - خدا خیرت بده رفیق... آخیش... =))


همیشه حس‌اش کردم و همیشه تلاش کردم که انکارش کنم.

من خداباورم و به او اعتقاد دارم!

Related image


روزهای آخر تابستان بود که ابوالفضل کتاب‌های حسابان و فیزیک سوم دبیرستان خوشخوان را خرید تا برای سال تحصیلی آماده شود و با سبک‌تر کردن بار درس‌ها، بتواند در طول سال هم المپیاد بخواند. مثل همیشه شروع به پند و نصیحت کردن من کرد، مرا ضعیف‌تر از خودش می‌دید و برایم دل می‌سوزاند. دوباره دل‌سوزی‌اش برایم گل کرد : « درست قوی نیست. بیا با هم بخشی از دروس سال سوم را بخونیم. »

حال و حوصله جر و بحث کردن با او را نداشتم. قبول کردم و جلد اول حسابان خوشخوان را خریدم.

Related image

گاهی من زودتر می‌رسیدم، گاهی او. در را سریع باز می‌کردم و می‌خزیدم تو تا از دست گرمای لعنتی قم لعنتی فرار کنم. تلاش می‌کردم با نگهبان ریشو چشم به چشم نشوم و نیاز نباشد سلام کنم. سریع به سمت پله‌ها می‌پیچیدم، پله‌های لعنتی‌ای که پایین و پایین و پایین‌تر می‌رفتند تا در جایی نزدیک هسته داغ زمین به  سالن مطالعه برسند.

Image result for comfortably numb roger waters


ماجرا از روزی شروع شد که واترز آن دیوار لعنتی را ساخت.

همه داستان از روزی شروع شد که او با مشت‌هایش آن دیوار بزرگ لعنتی را شکست.

تو را به اخلاق پیامبران می‌خوانند؟ از محمد (ص) برایت می‌گویند؟
خودشان از مکارم اخلاقی که بدان می‌خوانندت چه دارند؟

هیچ. اندکی کم‌تر از هیچ.


خویشتن را در جنگلی تاریک یافتم، زیرا راه راست را گم‌کرده بودم. درست نمی‌توانم گفت که چگونه پای بدان نهادم، زیرا هنگامی که شاه‌راه را ترک گفتم سخت خواب آلود بودم...


مادرم می‌گه: باید فکر‌های قدیمی و اشتباهت رو دور بریزی تا برای عقاید درست و جدید جا باز بشه، قبل از اون باید...



باید وسایل قدیمی و به درد نخورت رو دور بریزی تا جا برای وسایل جدید باز بشه. این یه تمرین خوبه.

:)